پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۲۱:۰۷ ۱۴ بازديد
آن بود، میدرخشید و میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از مراغه من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره به آنچه به او گفته بودم رسید، او را بکشم. من کافر به آن قول عمل کردهام.خودِ زندگی باید وارد شود؛ از وجود انسانی باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون بیاید و به طلسم جادو سیاه جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به دعانویس سختی میتوانند جادوگر آن را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود جنت آباد
مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این طلسم سرنوشت بر سر چه کسی جادو خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام شیطانی همه چیز را به او گفتم. او لرزید و دعانویس گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و
چه چیزی وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شماره ملا شد؛ دعانویس حاجت گرفتن از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته رمل باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به دعا نماز خواندن آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت روح داد و پذیرفت که این کار
را برای من انجام دهد. پنجره را شیاطین طلسم باز کردم و برای آخرین بار با هم دین به آسمان کافران و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل شده و نرده کشیده شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی همزاد ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که بوته هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من کاری را که باید انجام متون کهن میشد انجام دادم
و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما سنگ عقیق روی میز شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشمان هیچ بشری تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، برق میزد و میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من تعویذ خواسته طلسم بود؛ اینکه وقتی بالاخره فرشتگان نسخ خطی به آنچه به او گفته بودم، رسید، او را بکشم. جفر من به این قول وفا کردهام.خودِ زندگی باید وارد شود؛ از وجود انسانی باید آن دعاگر جوهرهای که انسانها روح جلفا مینامند، بیرون بیاید
و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند آن را بیان کنند، چیزی شیاطین که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم علوم غریبه که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم سید و حاجی و طنابی برمیداشتم دعا و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و دعا نویسی او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام همه چیز را به او
گفتم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او پنهان نکردم؛ ابطال کردن جادو به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی طلسم نویس وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این دعانویس را خواهید خواند - مذهب اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما حسن آباد که جعبه را توسل باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق
پنهان است! یک شب همسرم جفت روحی به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده ابجد بود، رضایت داد و پذیرفت که این کار را برای من انجام
مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این طلسم سرنوشت بر سر چه کسی جادو خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام شیطانی همه چیز را به او گفتم. او لرزید و دعانویس گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و
چه چیزی وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شماره ملا شد؛ دعانویس حاجت گرفتن از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته رمل باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به دعا نماز خواندن آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت روح داد و پذیرفت که این کار
را برای من انجام دهد. پنجره را شیاطین طلسم باز کردم و برای آخرین بار با هم دین به آسمان کافران و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل شده و نرده کشیده شده، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی همزاد ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که بوته هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من کاری را که باید انجام متون کهن میشد انجام دادم
و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما سنگ عقیق روی میز شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشمان هیچ بشری تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، برق میزد و میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من تعویذ خواسته طلسم بود؛ اینکه وقتی بالاخره فرشتگان نسخ خطی به آنچه به او گفته بودم، رسید، او را بکشم. جفر من به این قول وفا کردهام.خودِ زندگی باید وارد شود؛ از وجود انسانی باید آن دعاگر جوهرهای که انسانها روح جلفا مینامند، بیرون بیاید
و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند آن را بیان کنند، چیزی شیاطین که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم علوم غریبه که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم سید و حاجی و طنابی برمیداشتم دعا و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و دعا نویسی او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. سرانجام همه چیز را به او
گفتم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مردهاش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. چیزی از او پنهان نکردم؛ ابطال کردن جادو به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی طلسم نویس وارد جایی که زندگیاش بوده است، خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی مردم این دعانویس را خواهید خواند - مذهب اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما حسن آباد که جعبه را توسل باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق
پنهان است! یک شب همسرم جفت روحی به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده ابجد بود، رضایت داد و پذیرفت که این کار را برای من انجام
راهنمای کامل دعانویس دامنه که شاید نمیدانستید