چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۰:۰۹ ۴ بازديد
عنوان قربانیهایی در نظر میگرفتند که قرار بود در آیندهی نزدیک برای فرو نشاندن خشم خدایشان تقدیم شوند. با وقار ما را در امتداد مسیرهایی که با گلهای رنگارنگ تزیین شده بودند، هدایت کردند؛ به ورودی اصلی کاخ باشکوه کاهنان، از میان تالاری رفیع و ورودی پشتی، به پایین یک آلاچیق بلند که با گلهای رز رونده سایه انداخته بود، از کنار باغی که اقبالیه با شکوفههای نادر و بهترین دعانویس شهر زیبا میدرخشید، و سرانجام به یک آلاچیق جادار که تقریباً در لبه صخرهای که بر فراز شهر قد برافراشته بود، قرار داشت، رسیدیم. ستونها، سقف و کف عمارت از مرمر سفید خالص بودند.
در مرکز، فوارهای بود که اسپریهای خنککنندهاش را به هوا میفرستاد. آن طلسم نویس سوی فواره، کف پوشیده از فرشهای نفیس و کوسنهای نرم بود، در حالی که در طلسم نویس پشت این خلوتگاه بزرگ، یک کاناپه طلایی دعا قرار داشت که کاهنه اعظم، حاکم عالیرتبه دره تچا، بر روی آن تکیه داده بود. ۲۲۴ چگونه میتوانم آما را برایت توصیف کنم؟ آیا میتوانم بگویم که او مظهر جادو و طلسمات ظرافت و زیبایی بود، قامتی بلند و انعطافپذیر، موهایی به رنگ برنز طلایی، چشمانی فیروزهای و لبهایی غنچهای مانند شریفیه گل رز؟ همه اینها در به تصویر کشیدن آما تکراری و بیروح به نظر میرسد.
در کمال تعجب ما، این کاهن اعظمِ باابهت، که تمام قدرت در دستانش بود، کودکی بیش نبود و به زحمت بیش از هفده سال سن داشت. هیچ دختری زیباتر، لطیفتر و شیرینتر از او قابل تصور نبود. او که از گهواره برای اشغال این مقام والا پرورش یافته بود، یک ملکه واقعی بود، از نظر رفتار، ویژگیهای طبیعی، تحصیلات و شخصیت، بسیار باشکوه. هرگز آرزویی را که برآورده نشده باشد، ندیده بود، هرگز فرمانی را که رد شده باشد. او در دوازده سالگی جانشین مادرش شده بود و قدرت مطلق او در میان تچاها توسط دختر پذیرفته آبیک شده بود، بدون اینکه فکر کند همه اینها را مدیون حادثه تولد است.
۲۲۵ وقتی روبرویش ایستادیم، کاهنهی قدرتمند نشست و با علاقهای آشکار ما را بررسی کرد. ابتدا عمداً به پاول خیره شد، تا اینکه چشمانش افتاد و سرخی عمیقی صورتش را فرا گرفت. سپس چاکا با نشانههایی از تأیید سرزنده مشاهده شد. در واقع، آتکایما جوان در ژست متکبرانه و باوقار خود بسیار خوشقیافه به نظر میرسید و چشمان قهوهایاش کاملاً صادقانه به چشمان آما میافتاد. وقتی رو به من کرد، تعظیم کردم و لبخند زدم. او فقط یک دختر بود؛ چرا باید از او بترسم؟ طلسم با این حال، به دلایلی، همه ما دستورالعملهایمان الوند را برای سجده با فروتنی بسیار در برابر حاکم عالی کاملاً فراموش کرده بودیم.
جادو و طلسمات بیشتر احساس میکردیم که باید با او مانند یک دختر آمریکایی رفتار کنیم. او در سکوت، یکی یکی ما را از نظر گذراند. سپس، در حالی که به پشتیهایش تکیه داده بود، دستانش طلسم نویس را تکان داد و گفت: او با مهربانی اضافه کرد: «بنشینید، ای مقدسین، ای کسانی که برای پروردگار ما خورشید مقدس هستید. بیایید با هم صحبت کنیم.» ما بهترین دعانویس شهر روی فرشها چمباتمه زدیم و تا حد امکان خودمان را راحت مرتب کردیم و ویرجینهای همراه هم از ما پیروی کردند. وقتی نشستیم، آما قادرآباد گفت: «راضی هستی؟ درخواستی داری؟» پاول با جدیت گفت: «یکی، اعلیحضرت.» ۲۲۶ «پس حرف بزن.» او گفت: «خدای شما، خدای پدران ما نیست.
ما نمیخواهیم برای خدای بیگانه قربانی شویم. ما که به عنوان دوست و بدون نیت بد به کشور شما آمدهایم، از آزادی خود محروم شدهایم و طلسم نویس به خدایی که نمیپرستیم تقدیم شدهایم. عمل تچا ناعادلانه و نامهربانانه بوده است. ما میخواهیم طلسم آزاد شویم و به مردم خود بازگردیم.» به نظر میرسید آما از این حرف آشفته شده است. دوباره نشست، آرنجش را روی زانو و چانهاش را روی کف دعا دستش گذاشت طلسم نویس و با دقت گوش داد. او در پاسخ گفت: «افسوس، اعتراض شما خیلی دیر شده است. حکم از دادگاه گذشته است. کاهن اعظم شما را به عنوان قربانیهای شایسته پذیرفته است.
شما همین حالا به خورشید الهی تقدیس شدهاید، که اگر قربانیهایش را از شما بگیرند، عظمتش به خشم خواهد آمد.» با عصبانیت پرسیدم: «ما در مورد سرنوشت خودمان حرفی برای گفتن نداریم؟» ۲۲۷ او با لبخندی مسحورکننده پاسخ داد: «اوه، نه، واقعاً! وقتی کسی قوانین یک کشور را زیر پا میگذارد، حق فردی خود را برای تعیین سرنوشتش از دست میدهد. آیا در سرزمینی که از آن آمدهای چنین نیست؟» جو پرسید: «وقتی خودتان را
در مرکز، فوارهای بود که اسپریهای خنککنندهاش را به هوا میفرستاد. آن طلسم نویس سوی فواره، کف پوشیده از فرشهای نفیس و کوسنهای نرم بود، در حالی که در طلسم نویس پشت این خلوتگاه بزرگ، یک کاناپه طلایی دعا قرار داشت که کاهنه اعظم، حاکم عالیرتبه دره تچا، بر روی آن تکیه داده بود. ۲۲۴ چگونه میتوانم آما را برایت توصیف کنم؟ آیا میتوانم بگویم که او مظهر جادو و طلسمات ظرافت و زیبایی بود، قامتی بلند و انعطافپذیر، موهایی به رنگ برنز طلایی، چشمانی فیروزهای و لبهایی غنچهای مانند شریفیه گل رز؟ همه اینها در به تصویر کشیدن آما تکراری و بیروح به نظر میرسد.
در کمال تعجب ما، این کاهن اعظمِ باابهت، که تمام قدرت در دستانش بود، کودکی بیش نبود و به زحمت بیش از هفده سال سن داشت. هیچ دختری زیباتر، لطیفتر و شیرینتر از او قابل تصور نبود. او که از گهواره برای اشغال این مقام والا پرورش یافته بود، یک ملکه واقعی بود، از نظر رفتار، ویژگیهای طبیعی، تحصیلات و شخصیت، بسیار باشکوه. هرگز آرزویی را که برآورده نشده باشد، ندیده بود، هرگز فرمانی را که رد شده باشد. او در دوازده سالگی جانشین مادرش شده بود و قدرت مطلق او در میان تچاها توسط دختر پذیرفته آبیک شده بود، بدون اینکه فکر کند همه اینها را مدیون حادثه تولد است.
۲۲۵ وقتی روبرویش ایستادیم، کاهنهی قدرتمند نشست و با علاقهای آشکار ما را بررسی کرد. ابتدا عمداً به پاول خیره شد، تا اینکه چشمانش افتاد و سرخی عمیقی صورتش را فرا گرفت. سپس چاکا با نشانههایی از تأیید سرزنده مشاهده شد. در واقع، آتکایما جوان در ژست متکبرانه و باوقار خود بسیار خوشقیافه به نظر میرسید و چشمان قهوهایاش کاملاً صادقانه به چشمان آما میافتاد. وقتی رو به من کرد، تعظیم کردم و لبخند زدم. او فقط یک دختر بود؛ چرا باید از او بترسم؟ طلسم با این حال، به دلایلی، همه ما دستورالعملهایمان الوند را برای سجده با فروتنی بسیار در برابر حاکم عالی کاملاً فراموش کرده بودیم.
جادو و طلسمات بیشتر احساس میکردیم که باید با او مانند یک دختر آمریکایی رفتار کنیم. او در سکوت، یکی یکی ما را از نظر گذراند. سپس، در حالی که به پشتیهایش تکیه داده بود، دستانش طلسم نویس را تکان داد و گفت: او با مهربانی اضافه کرد: «بنشینید، ای مقدسین، ای کسانی که برای پروردگار ما خورشید مقدس هستید. بیایید با هم صحبت کنیم.» ما بهترین دعانویس شهر روی فرشها چمباتمه زدیم و تا حد امکان خودمان را راحت مرتب کردیم و ویرجینهای همراه هم از ما پیروی کردند. وقتی نشستیم، آما قادرآباد گفت: «راضی هستی؟ درخواستی داری؟» پاول با جدیت گفت: «یکی، اعلیحضرت.» ۲۲۶ «پس حرف بزن.» او گفت: «خدای شما، خدای پدران ما نیست.
ما نمیخواهیم برای خدای بیگانه قربانی شویم. ما که به عنوان دوست و بدون نیت بد به کشور شما آمدهایم، از آزادی خود محروم شدهایم و طلسم نویس به خدایی که نمیپرستیم تقدیم شدهایم. عمل تچا ناعادلانه و نامهربانانه بوده است. ما میخواهیم طلسم آزاد شویم و به مردم خود بازگردیم.» به نظر میرسید آما از این حرف آشفته شده است. دوباره نشست، آرنجش را روی زانو و چانهاش را روی کف دعا دستش گذاشت طلسم نویس و با دقت گوش داد. او در پاسخ گفت: «افسوس، اعتراض شما خیلی دیر شده است. حکم از دادگاه گذشته است. کاهن اعظم شما را به عنوان قربانیهای شایسته پذیرفته است.
شما همین حالا به خورشید الهی تقدیس شدهاید، که اگر قربانیهایش را از شما بگیرند، عظمتش به خشم خواهد آمد.» با عصبانیت پرسیدم: «ما در مورد سرنوشت خودمان حرفی برای گفتن نداریم؟» ۲۲۷ او با لبخندی مسحورکننده پاسخ داد: «اوه، نه، واقعاً! وقتی کسی قوانین یک کشور را زیر پا میگذارد، حق فردی خود را برای تعیین سرنوشتش از دست میدهد. آیا در سرزمینی که از آن آمدهای چنین نیست؟» جو پرسید: «وقتی خودتان را
- ۰ ۰
- ۰ نظر