جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۵۱ ۱ بازديد
که حالا اژدها را کاملاً شکست داده بود، دید که بالاخره میتواند به سلامت از آنجا عبور کند. دشمنش را پشت سر گذاشت و با جسارت به سرزمین پشت سر قدم گذاشت. در آنجا شعله آتش طلسم خود را تشخیص داد.[150] شاهزاده خانمی که با صورتی پاک و رنگپریده بر دامنهی تپهای تاریک سوسو میزد. او به جادو و طلسمات سرعت به سمت او شتافت و خیلی زود خود را چنان نزدیک دعا یافت که گمان کرد میتواند از جایی که اکنون بهترین دعانویس شهر ایستاده بود، نقاب را بر او بیاندازد. با اشتیاقی لرزان، جعبهی طلایی را که نقاب شاهرود شگفتانگیز در آن بهترین دعانویس شهر پنهان بود، لمس کرد - آن را یافت و قفل را فشرد.
افسوس بر امیدهایش! چشمان تیزبین پری زمین طلسم نویس دید که او چه خواهد کرد. پیش از آنکه بتواند حجاب را بیرون بکشد یا حتی قلاب را باز کند، عصای سبز بالا رفت و با قدرت هولناک آن، شاهزاده خانم بار دیگر مجبور شد از دست کسی که آرزو داشت او را نجات دهد، فرار کند. شاهزاده رادیانس با قلبی آکنده از اندوه، شاهد عقبنشینی او در دره دعا تاریک بود، اما لار با تجدید قوایش[151] با شجاعت به او گفت: «شاهزاده خانم، شاهزاده خانم عزیز، اگر لازم است برو، اما همیشه به یاد داشته باش که من تا آخر دنبالت میکنم - تا آخر دنبالت میکنم.» [152] فصل یازدهم جایی که دره غمانگیز، دشت آن سوی آن را در طلسم نویس بر میگیرد، اقامتگاه کمدیوار گابلین خاکستری سر بر میآورد.
آنقدر پایین است که فقط کسانی که با آن سرزمین آشنا هستند از وجودش خبر دارند. فقط کسانی که بهترین دعانویس شهر چشمانشان به گسترههای خاکستری عادت دارد میتوانند خودِ طلسم نویس دیو خاکستری را ببینند. او بسیار کوچک است و صورت و چشمها و موهایش خاکستری است. لباسهایش نیز خاکستری است، نرم و خاکستری مانند خاکسترهایی که او را احاطه کردهاند. بنابراین او این طرف و آن طرف میرود، پنهان از دید همه به جز دوستانش.[153] او مشتاقتر از بقیهی پریهای شیطانی است که در هر شرارتی استهبان شرکت کند، اما از آنجا که او بسیار کوچک و ضعیف است، کمتر از پریهای قدرتمندتر سرزمین از او کمک خواسته میشود.
دودهی پرنده هیچ قصدی نداشت که از او بخواهد در امور پری زمین شرکت کند. او حتی به او فکر هم نکرده بود. دعا در بسیاری از مواقع گذشته، وقتی از سرزمین جادو و طلسمات پریهای شیطانی عبور میکرد، برای گپ زدن با دیو خاکستری و دادن اخبار به او توقف کرده بود، اما امروز حتی فرصت نکرد نگاهی به دیوارهای خاکستری خانهاش بیندازد. دیو خاکستری که کنار در نشسته بود، نزدیک شدن او را دید و متوجه شد که قصد دارد بدون حرف زدن از کنارش رد شود. متعجب و ناراضی، تصمیم گرفت اجازه ندهد. با عجله از جا آباده پرید و او را گرفت.[154] به شنل لرزان پری دوده خیره شد تا او را به عقب بکشد.
«آهای! به کدامین گناه نابخشودنی گرفتار شدهای که حتی به من روز بخیر هم نمیدهی؟» فلایینگ سوت با بیصبری و طلسم تکان دادن شنلش پاسخ داد: «خواهش طلسم میکنم فوراً بروم، کار مهمی دارم که نباید به تأخیر بیفتد.» دیو خاکستری در حالی که لباسش را محکمتر دعا چنگ میزد، اصرار کرد: «اما من مایلم در مورد این موضوع مهم بشنوم.» فلایینگ سوت به خوبی میدانست که موجود بیاهمیتی مانند گابلین طلسم نویس خاکستری نمیتواند کار طلسم نویس چندانی برای پیشبرد خواستههای پری زمین داراب انجام دهد. بنابراین او را منصرف کرد. او گفت: «این یک جادو و طلسمات ماجراجویی است که در آن تو کوچکترین فایدهای برای من جادو و طلسمات نداری.
پس بگذار به جایی بروم که بتوانم کمکی را که نیاز دارم دریافت کنم.» [155]در این هنگام، دیو دعا خاکستری به شدت آزرده خاطر شد و به هیچ وجه سعی در پنهان کردن آن نداشت. او با تکبر اعلام کرد: «اگر در کاری به کمک نیاز داری، از کمک من بیزار هستی.» اما فلایینگ بهترین دعانویس شهر سوت برای بحث در این مورد معطل نکرد. او شنل خود را آزاد کرد و با عجله به دنبال کرلینگ اسموک رفت و گابلین خاکستری را گذاشت تا با فراغ بال به خشم خود رسیدگی کند. در دشت آن سوی جادو و طلسمات تپه بهترین دعانویس شهر تاریک، جایی که فلایینگ سوت برای اولین بار او را دیده بود، کرلینگ اسموک، جادوگر خاکستری، در نوسان و جنب و جوش بود.
در تمام سرزمین پریهای شیطانی، کمتر کسی بود که چنین قدرتی مانند او داشته باشد یا آنقدر آماده باشد که آن را به کار گیرد.
افسوس بر امیدهایش! چشمان تیزبین پری زمین طلسم نویس دید که او چه خواهد کرد. پیش از آنکه بتواند حجاب را بیرون بکشد یا حتی قلاب را باز کند، عصای سبز بالا رفت و با قدرت هولناک آن، شاهزاده خانم بار دیگر مجبور شد از دست کسی که آرزو داشت او را نجات دهد، فرار کند. شاهزاده رادیانس با قلبی آکنده از اندوه، شاهد عقبنشینی او در دره دعا تاریک بود، اما لار با تجدید قوایش[151] با شجاعت به او گفت: «شاهزاده خانم، شاهزاده خانم عزیز، اگر لازم است برو، اما همیشه به یاد داشته باش که من تا آخر دنبالت میکنم - تا آخر دنبالت میکنم.» [152] فصل یازدهم جایی که دره غمانگیز، دشت آن سوی آن را در طلسم نویس بر میگیرد، اقامتگاه کمدیوار گابلین خاکستری سر بر میآورد.
آنقدر پایین است که فقط کسانی که با آن سرزمین آشنا هستند از وجودش خبر دارند. فقط کسانی که بهترین دعانویس شهر چشمانشان به گسترههای خاکستری عادت دارد میتوانند خودِ طلسم نویس دیو خاکستری را ببینند. او بسیار کوچک است و صورت و چشمها و موهایش خاکستری است. لباسهایش نیز خاکستری است، نرم و خاکستری مانند خاکسترهایی که او را احاطه کردهاند. بنابراین او این طرف و آن طرف میرود، پنهان از دید همه به جز دوستانش.[153] او مشتاقتر از بقیهی پریهای شیطانی است که در هر شرارتی استهبان شرکت کند، اما از آنجا که او بسیار کوچک و ضعیف است، کمتر از پریهای قدرتمندتر سرزمین از او کمک خواسته میشود.
دودهی پرنده هیچ قصدی نداشت که از او بخواهد در امور پری زمین شرکت کند. او حتی به او فکر هم نکرده بود. دعا در بسیاری از مواقع گذشته، وقتی از سرزمین جادو و طلسمات پریهای شیطانی عبور میکرد، برای گپ زدن با دیو خاکستری و دادن اخبار به او توقف کرده بود، اما امروز حتی فرصت نکرد نگاهی به دیوارهای خاکستری خانهاش بیندازد. دیو خاکستری که کنار در نشسته بود، نزدیک شدن او را دید و متوجه شد که قصد دارد بدون حرف زدن از کنارش رد شود. متعجب و ناراضی، تصمیم گرفت اجازه ندهد. با عجله از جا آباده پرید و او را گرفت.[154] به شنل لرزان پری دوده خیره شد تا او را به عقب بکشد.
«آهای! به کدامین گناه نابخشودنی گرفتار شدهای که حتی به من روز بخیر هم نمیدهی؟» فلایینگ سوت با بیصبری و طلسم تکان دادن شنلش پاسخ داد: «خواهش طلسم میکنم فوراً بروم، کار مهمی دارم که نباید به تأخیر بیفتد.» دیو خاکستری در حالی که لباسش را محکمتر دعا چنگ میزد، اصرار کرد: «اما من مایلم در مورد این موضوع مهم بشنوم.» فلایینگ سوت به خوبی میدانست که موجود بیاهمیتی مانند گابلین طلسم نویس خاکستری نمیتواند کار طلسم نویس چندانی برای پیشبرد خواستههای پری زمین داراب انجام دهد. بنابراین او را منصرف کرد. او گفت: «این یک جادو و طلسمات ماجراجویی است که در آن تو کوچکترین فایدهای برای من جادو و طلسمات نداری.
پس بگذار به جایی بروم که بتوانم کمکی را که نیاز دارم دریافت کنم.» [155]در این هنگام، دیو دعا خاکستری به شدت آزرده خاطر شد و به هیچ وجه سعی در پنهان کردن آن نداشت. او با تکبر اعلام کرد: «اگر در کاری به کمک نیاز داری، از کمک من بیزار هستی.» اما فلایینگ بهترین دعانویس شهر سوت برای بحث در این مورد معطل نکرد. او شنل خود را آزاد کرد و با عجله به دنبال کرلینگ اسموک رفت و گابلین خاکستری را گذاشت تا با فراغ بال به خشم خود رسیدگی کند. در دشت آن سوی جادو و طلسمات تپه بهترین دعانویس شهر تاریک، جایی که فلایینگ سوت برای اولین بار او را دیده بود، کرلینگ اسموک، جادوگر خاکستری، در نوسان و جنب و جوش بود.
در تمام سرزمین پریهای شیطانی، کمتر کسی بود که چنین قدرتی مانند او داشته باشد یا آنقدر آماده باشد که آن را به کار گیرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر