پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۱:۴۰ ۲ بازديد
صدای بالا فریاد زد: «کمک». ما فقط آنجا ایستاده بودیم، همه میلرزیدیم. چشمهای پیوی داشت از حدقه بیرون میزد. ناگهان صدای وارد را شنیدم که فریاد زد: «صبر کنید تا من پایین طلسم بیایم و بعد دنبالم بیایید پایین. نترس. چیزی توی زنگوله نیست، یکی توی جنگله. وقتی زنگوله را به پهلو میکشیم، صدا را پایین میدهد. اگر بدانید، این یک انعکاس انعکاسی است. یکی دعا یکی بیایید پایین. باید نگران ارواح باشید.» هر بار که یکی از ما روی طناب تاب میخورد، صدا را نمیشنیدیم. شاید صدای دوردست درست خنج در زمان مناسب نبود یا شاید همه ما به اندازه کافی سنگین نبودیم.
اما یک یا دو بار دیگر آن را شنیدیم. صدا خوب و واضح بود. بهترین دعانویس شهر برت پایین آمد. او آخرین نفر بود و سنگینترین هم بود. خب، اوضاع همینطور بود - همانطور جادو و طلسمات که به دعا شما طلسم گفتم. این نزدیکترین برخوردی بود که من در تمام عمرم با یک روح داشتم. وقتی زنگوله به پهلو بالا میرفت، به سمت غرب میچرخید. وارد دقیقاً توضیح داد که چطور بود. پس اگر حرفم را باور نمیکنید، میتوانید از خودش بپرسید. صدایی از جایی میآمد که به سختی میتوانستیم بشنویم. اما وقتی زنگوله به بالا میچرخید، صدای درونش جادو و طلسمات را میگرفت و وقتی به پایین میچرخید، صدا را به پایین پرتاب میکرد؛ به نوعی صدا را پایین میآورد و آن را رها فراشبند میکرد.
و چون زنگوله توخالی و از فلز ساخته شده بود، صدا را بلندتر و قویتر میکرد. این تنها راهی است که میتوانم به طلسم نویس شما بگویم، اما حقیقت دارد و پژواکهایی از این دست، پژواکهای انعکاسی نامیده میشوند، فقط حدس میزنم کسی قبلاً پژواک انعکاسی دقیقاً شبیه جادو و طلسمات به آن را نشنیده جادو و طلسمات باشد. در پژواکهایی از این دست، وقتی واقعاً نمیتوانید صدا را بشنوید، پژواک را میشنوید. وقتی آن زنگوله آویزان بود، امواج صوتی (این دعا چیزی است که شما آنها را صدا میزنید) به قسمت مورب بیرونی زنگوله برخورد میکردند و منعکس میشدند . اما وقتی زنگوله میچرخید، صدا را درون خود میگرفت و به نوعی جادو و طلسمات آن را به دعا سمت صفاشهر ما پرتاب میکرد.
بنابراین اگر تا به حال به رفته باشید، تابلویی را روی آن کلیسای قدیمی که آنجا گذاشتهایم خواهید دید که روی آن نوشته شده است پژواکهای پژواک. سپس دقیقاً به شما میگوید که برای ایجاد پژواکی مانند آنچه ما را ترساند، به کجای جنگل بروید. شاید تعجب کنید که چطور فهمیدیم کجای جنگل برویم. این چیزی است که در فصل بعدی به شما خواهم گفت. چون یک صدای واقعی از جایی در دعا جنگل بود که درخواست کمک میکرد. قسمت خندهدار ماجرا این طلسم بود که ما پژواک انعکاسی را شنیدیم اما خود صدا را نشنیدیم. شرط میبندم وقتی همه اینها را بخوانید، میگویید طلسم نویس من باهوش هستم، اما خدای من، فکر میکنم به آن هوش انعکاسی میگویید، چون همه کوار اینها را از یاد گرفتم.
فصل بیست و چهارم ما طلسم نویس تقریباً بیجان افتادیم از جاده عبور کردیم و وارد جنگل شدیم و مستقیم به سمت غرب رفتیم. میدانستیم از کدام طرف برویم، چون وقتی زنگوله به صدا درمیآمد، پژواک آن را دریافت میکردیم و چون به سمت غروب خورشید میچرخید، صدا میپیچید. هر از گاهی یکی از ما مجبور بود از درختی بالا برود تا ببیند خورشید کجاست. لامرد خوشبختانه کمپ تمپل در آن جهت بود و در کنار خورشید، دود کلبهی آشپزی ما را راهنمایی میکرد. به بهترین دعانویس شهر نوبت از درختان بالا میرفتیم. ما بازی «رهبرت را دنبال کن» را انجام ندادیم چون حواسمان به نجات آن شخصی بود که درخواست کمک میکرد.
وارد گفت: «خوشحالم که کمپ تمپل هم در همین مسیر است، چون حالم خوب است و گرسنهام.» پی-وی گفت: «وقتی برگردیم، شام طلسم نویس و عصرانه را یکجا میخورم.» گفتم: «میتونم پونزهای سخت یا روکش مبل یا پونزهای فرش یا پونزهای سرطلایی بخورم، خیلی گرسنهام.» گری بهترین دعانویس شهر گفت: «من دوست دارم—یک—تکه—بزرگ—کیک شکلاتی داشته باشم.» گفتم: «من یه قالب صابون میخورم.» پی وی همچنان راه میرفت و چیز زیادی نمیگفت؛ فکر کنم داشت به شام فکر میکرد. حالش بهتر بود چون مطمئن بود که داریم به سمت کمپ میرویم. هاروی مدام از ما جلوتر میرفت و از درختان بالا میرفت تا اینکه دود کمپ را دید.
هر از گاهی همه با هم فریاد میزدیم اما هیچ صدایی جواب نمیداد. وارد گفت: «نسیم از طرف دیگر میوزد؛ شاید او صدای ما را بشنود، هرچند ما صدایش را نمیشنویم. هر کسی که هست، احتمالاً گم
اما یک یا دو بار دیگر آن را شنیدیم. صدا خوب و واضح بود. بهترین دعانویس شهر برت پایین آمد. او آخرین نفر بود و سنگینترین هم بود. خب، اوضاع همینطور بود - همانطور جادو و طلسمات که به دعا شما طلسم گفتم. این نزدیکترین برخوردی بود که من در تمام عمرم با یک روح داشتم. وقتی زنگوله به پهلو بالا میرفت، به سمت غرب میچرخید. وارد دقیقاً توضیح داد که چطور بود. پس اگر حرفم را باور نمیکنید، میتوانید از خودش بپرسید. صدایی از جایی میآمد که به سختی میتوانستیم بشنویم. اما وقتی زنگوله به بالا میچرخید، صدای درونش جادو و طلسمات را میگرفت و وقتی به پایین میچرخید، صدا را به پایین پرتاب میکرد؛ به نوعی صدا را پایین میآورد و آن را رها فراشبند میکرد.
و چون زنگوله توخالی و از فلز ساخته شده بود، صدا را بلندتر و قویتر میکرد. این تنها راهی است که میتوانم به طلسم نویس شما بگویم، اما حقیقت دارد و پژواکهایی از این دست، پژواکهای انعکاسی نامیده میشوند، فقط حدس میزنم کسی قبلاً پژواک انعکاسی دقیقاً شبیه جادو و طلسمات به آن را نشنیده جادو و طلسمات باشد. در پژواکهایی از این دست، وقتی واقعاً نمیتوانید صدا را بشنوید، پژواک را میشنوید. وقتی آن زنگوله آویزان بود، امواج صوتی (این دعا چیزی است که شما آنها را صدا میزنید) به قسمت مورب بیرونی زنگوله برخورد میکردند و منعکس میشدند . اما وقتی زنگوله میچرخید، صدا را درون خود میگرفت و به نوعی جادو و طلسمات آن را به دعا سمت صفاشهر ما پرتاب میکرد.
بنابراین اگر تا به حال به رفته باشید، تابلویی را روی آن کلیسای قدیمی که آنجا گذاشتهایم خواهید دید که روی آن نوشته شده است پژواکهای پژواک. سپس دقیقاً به شما میگوید که برای ایجاد پژواکی مانند آنچه ما را ترساند، به کجای جنگل بروید. شاید تعجب کنید که چطور فهمیدیم کجای جنگل برویم. این چیزی است که در فصل بعدی به شما خواهم گفت. چون یک صدای واقعی از جایی در دعا جنگل بود که درخواست کمک میکرد. قسمت خندهدار ماجرا این طلسم بود که ما پژواک انعکاسی را شنیدیم اما خود صدا را نشنیدیم. شرط میبندم وقتی همه اینها را بخوانید، میگویید طلسم نویس من باهوش هستم، اما خدای من، فکر میکنم به آن هوش انعکاسی میگویید، چون همه کوار اینها را از یاد گرفتم.
فصل بیست و چهارم ما طلسم نویس تقریباً بیجان افتادیم از جاده عبور کردیم و وارد جنگل شدیم و مستقیم به سمت غرب رفتیم. میدانستیم از کدام طرف برویم، چون وقتی زنگوله به صدا درمیآمد، پژواک آن را دریافت میکردیم و چون به سمت غروب خورشید میچرخید، صدا میپیچید. هر از گاهی یکی از ما مجبور بود از درختی بالا برود تا ببیند خورشید کجاست. لامرد خوشبختانه کمپ تمپل در آن جهت بود و در کنار خورشید، دود کلبهی آشپزی ما را راهنمایی میکرد. به بهترین دعانویس شهر نوبت از درختان بالا میرفتیم. ما بازی «رهبرت را دنبال کن» را انجام ندادیم چون حواسمان به نجات آن شخصی بود که درخواست کمک میکرد.
وارد گفت: «خوشحالم که کمپ تمپل هم در همین مسیر است، چون حالم خوب است و گرسنهام.» پی-وی گفت: «وقتی برگردیم، شام طلسم نویس و عصرانه را یکجا میخورم.» گفتم: «میتونم پونزهای سخت یا روکش مبل یا پونزهای فرش یا پونزهای سرطلایی بخورم، خیلی گرسنهام.» گری بهترین دعانویس شهر گفت: «من دوست دارم—یک—تکه—بزرگ—کیک شکلاتی داشته باشم.» گفتم: «من یه قالب صابون میخورم.» پی وی همچنان راه میرفت و چیز زیادی نمیگفت؛ فکر کنم داشت به شام فکر میکرد. حالش بهتر بود چون مطمئن بود که داریم به سمت کمپ میرویم. هاروی مدام از ما جلوتر میرفت و از درختان بالا میرفت تا اینکه دود کمپ را دید.
هر از گاهی همه با هم فریاد میزدیم اما هیچ صدایی جواب نمیداد. وارد گفت: «نسیم از طرف دیگر میوزد؛ شاید او صدای ما را بشنود، هرچند ما صدایش را نمیشنویم. هر کسی که هست، احتمالاً گم
- ۰ ۰
- ۰ نظر