گراش

فال ابجد

گراش

۲ بازديد
آرامی در را امتحان کرد، آن را تکان داد؛ و سپس دید که در برابر هدفش مقاومت می‌کند، دوباره دزدکی پایین رفت و با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. او به آن منطقه رفت، جایی که هوا تاریک بود. آن سه نفر که در این زمان می‌لرزیدند، به جلو نگاه کردند تا او را تماشا کنند. طلسم آنها دیدند که او پنجره را امتحان می‌کند و با وحشت دیدند که پنجره به آرامی بالا می‌رود. لحظه‌ای بعد، مرد عمداً نشست و کفش‌هایش را درآورد. مردم عادی می‌توانستند آنها را در دستانش ببینند، زیرا او دوباره بلند شد و با احتیاط یک گربه به گراش سرعت بهترین دعانویس شهر به داخل خزید.

آن سه نفر لحظه‌ای تردید نکردند، بلکه برخاستند طلسم نویس و بی‌صدا و سریع از خیابان عبور کردند. مارک در حالی که قلبش به شدت می‌تپید، دزدکی وارد محوطه شد. او با دقت به اطراف نگاه کرد و لحظه‌ای بعد به بقیه اشاره کرد. آنها آمدند؛ آنها[206] دزد طلسم نویس را در حال روشن کردن چراغ و بالا آمدن از پله‌های زیرزمین طلسم دید. در یک لحظه ناپدید شد. آن سه نفر زمزمه کردند: «چه کار کنیم؟» «چی؟» مارک با حرکتی پاسخ داد. فقط یک کار از دستش بر می‌آمد؛ خم شد و یواشکی از پنجره وارد شد. آن سه قصرقند نفر فوراً به دنبالش رفتند و شکلشان در تاریکی آن خانه‌ی در معرض خطر گم شد.

[207] فصل بیست و دوم. شکار سارق. پرسه زدن در خانه‌ای تاریک در شب، کاری عجیب و غریب بود؛ مخصوصاً اگر طلسم نویس خانه‌ای عجیب باشد و کسی مطمئن باشد که دزدی درمانده جایی در آن پرسه می‌زند. خیلی‌ها از این دعا کار شانه خالی کرده‌اند؛ اما آن سه نفر از کمبود هیجان ناله می‌کردند و حالا نوبتشان بهترین دعانویس شهر بود. بنابراین حق شکایت نداشتند. مارک لحظه‌ای منتظر ماند تا دیگران به او بپیوندند و سپس کنار هم ایستادند و به تاریکی خیره شدند. از آنچه که آنها طلسم نویس هنگام روشن بمپور کردن چراغ توسط مرد دیده بودند، یک اتاق غذاخوری با یک ردیف پله از آن دیده می‌شد.

مرد از آن پله‌ها بالا رفته بود؛ و چند لحظه بعد، سه دانشجو با تردید در پایین پای آنها ایستاده بودند. چانسی زمزمه کرد: «شاید اسلحه داشته باشد.» تگزاس با شنیدن جادو و طلسمات این حرف، غریزی دستش را به سمت جیب شلوارش برد؛ وقتی متوجه وضعیت بی‌دفاعش شد، ناله‌ای دعا سر طلسم داد. «این بدترین نوعِ این شیوه‌های قدیمیِ شرقی است.»[208] «اگر کسی مهرستان این شلوارهای قدیمی را در تگزاس می‌خرید، به احتمال زیاد تویشان چند تا اسلحه پیدا می‌کرد.» با این حال، تگزاس فقط چند لحظه دیگر فرصت طلسم نویس غریدن داشت، زیرا مارک ناگهان قدمی به جلو برداشت و از پله‌ها بالا رفت.

«بیخیال،» گفت. «بیا تمومش کنیم. اون که نمی‌تونه همه‌مون رو یه دفعه بکشه.» آنها به آرامی از پله‌ها بالا رفتند و در هر قدم مکث می‌کردند تا گوش دهند. به بالای پله‌ها رسیدند و با دقت به اطراف نگاه کردند و تالار کم‌نوری را دیدند که هیچ نشانه‌ای از زندگی در آن دیده نمی‌شد. تگزاس زمزمه کرد: «شاید توی یکی از اون اتاق‌های تهویه مطبوع باشه. من...» مارک زیر لب غرغر کرد: «هیس!» صدای خفیفی از طبقه بالا، صدای گام‌های ضعیف، باعث تعجب او شد. آن سه نفر با تعجب گفتند: «او در طبقه‌ی بعدی است! باید...» آنها این کار فنوج را کردند؛ مارک راه را نشان می‌داد و آنها با جادو و طلسمات احتیاط و لرز بیشتری، در حالی که در سایه نرده‌ها چمباتمه زده بودند و سعی می‌کردند ضربان قلب خود

را طلسم خفه کنند و از هیجان نفس نفس می‌زدند، دزدکی به راه خود ادامه دادند. بالا، بالا. بیست و یک پله تا آن طبقه وجود داشت؛ مارک این را می‌دانست، چون مدت زیادی آنجا توقف کردند.[209] هر کدام گوش به زنگ بودند تا سرنخی از محل اختفای سارق به دست آورند، و از تصور اینکه او جادو و طلسمات به آنها نگاه می‌کند، می‌لرزیدند. با این حال، هیچ نشانه‌ای از او ندیدند یا نشنیدند تا اینکه به سطح زمین رسیدند، جایی که می‌توانستند به جلو بهترین دعانویس شهر خم شوند و از میان نرده‌ها نگاه کنند. ابتدا صدای نفس‌های عمیقی شنیدند، انگار کسی خوابیده بود.

آن صدا در اتاق پشتی بود و مارک، با دقت به داخل نگاه کرد و آن شخص را به وضوح دید. نور دعا ضعیفی در اتاق بود، نوری از یک فواره‌ی گاز کم‌نور. ظاهراً دعا اتاق به جز کسی که خوابیده بود، خالی بود. او یک زن بود، زیرا مارک می‌توانست موهایش را روی بالش ببیند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.