برازجان

فال ابجد

برازجان

۵ بازديد
ایتزا فاصله دارد؟» «دو روز، برادر من.» این خیلی دلگرم کننده نبود. آرچی گفت: «به نظر من، یک نقشه خوب این است که چاکا را به عنوان دیده‌بان به میان مردمش بفرستیم. او می‌تواند به راحتی از میان دشمن عبور کند. و سپس می‌تواند مردمش را به نجات ما بیاورد.» آلرتون پاسخ داد: «نه، من نمی‌توانم چاکا را در چنین مأموریتی به خطر بیندازم. اگر او را از دست بدهیم، همه چیز را جادو و طلسمات از دست داده‌ایم. من کاملاً مطمئنم که موپانی‌ها نمی‌توانند به ما آسیب جدی دعا برسانند. ما برازجان فقط باید زمان لازم را برای مبارزه با آنها اختصاص دهیم و سپس به سفر خود ادامه دهیم.» ۱۰۵ فصل نهم ما خود را برتر از دیگران می‌یابیم فضا یا محوطه‌ای که در آن پناه گرفته بودیم، بهترین دعانویس شهر پوشیده از

بوته‌هایی بود که به طور متوسط ​​بین دو تا سه فوت ارتفاع داشتند. آنها سبز رنگ و دارای شاخ و برگ‌های ضخیم بودند و همانطور که بی‌هدف نشسته بودم و به آنها نگاه می‌کردم، به ذهنم رسید که در چنین مکانی بسیار زیبا هستند و ظاهر غم‌انگیز کنده‌های سوخته را تسکین می‌دهند. کمی بعد، با توجه به اینکه خورشید داشت به سرمان می‌تافت، تصمیم چهارباغ گرفتم جادو و طلسمات زیر نزدیکترین دسته بوته‌ها بخزم و در سایه آنها خنک شوم. این کار را انجام دادم، روی چهار دست و دعا پا افتادم و در حالی که دوستانم با کنجکاوی به من نگاه می‌کردند، زیر پوشش برگدار جادو و طلسمات خزیدم.

دعا ۱۰۶ لحظه بعد یکی از بزرگترین شگفتی‌های زندگی‌ام را تجربه کردم. هنوز کاملاً در میان انبوه بوته‌ها پنهان نشده بودم که ناگهان سرم به جادو و طلسمات چیزی سخت خورد طلسم نویس و با کمی سختی صورتم را که در میان بوته‌ها پنهان شده بود، بلند کردم بهترین دعانویس شهر و یک سرخپوست موپانی را دیدم که روی شکمش دراز کشیده بود و چشمانش - نه یک یارد آن طرف‌تر - با نگاهی شرورانه به چشمان من خیره شده بود. فکر می‌کنم او هم به اندازه من شگفت‌زده شده بود. در چنین مواقع اضطراری، شهر بابک من عادت بدی طلسم دارم که اول اقدام می‌کنم و بعد فکر می‌کنم؛ بنابراین قبل از اینکه بفهمم چه کار می‌کنم، تپانچه‌ام را بیرون کشیدم و گلوله‌ای به جمجمه‌ی آن مرد شلیک کردم.

او فریادی وحشت‌زده زد و قبل از اینکه نقش بر زمین شود، از جا پرید. فریاد او دعا از گلوی پنجاه نفر طنین‌انداز شد. از هر گوشه‌ی بوته‌زار، موپان‌ها برخاستند و با یک‌صدا به سمت ما هجوم آوردند. بعضی از آنها کاملاً نزدیک خزیده بودند. همین که نشستم، در فاصله‌ی یک دست با یکی از آنها روبرو شدم و تیر دیگری از تپانچه‌ای که در دست داشتم رها کردم. ۱۰۷ در همین حال، بیدستان رفقای من به سرعت از حالت فلج لحظه‌ای ناشی از حمله ناگهانی بهبود یافتند و شجاعانه سر جای خود ایستادند. طلسم نویس من به خونسردی آنها بسیار افتخار می‌کردم.

ناکس و بریونیا، ند، آرچی و جو، همگی جنگجویان فوق‌العاده‌ای بودند و حتی پدروی مکزیکی نیز در حالی که پشت سر هم به مهاجمانش شلیک می‌کرد، عاری از ترس به نظر می‌رسید. در مجموع، اوضاع برای موپانی‌ها خیلی داغ بود و آنها خیلی زود برای پناه گرفتن به جنگل دویدند. همانطور که آنها می‌رفتند، ما تا جایی که می‌توانستیم آنها را از پا درآوردیم، زیرا هر چه بیشتر آنها مهرگان را از نبرد دور می‌کردیم ، شانس بیشتری برای فرار داشتیم. بعید بود که آنها دوباره این تلاش را تکرار کنند. یک انتظار طولانی دیگر از پی آن آمد. آلرتون غرغر طلسم نویس کرد: «از اینکه این همه مهمات را به خاطر احمق‌ها از دست می‌دهم متنفرم.

خجالت بکشید بچه‌ها، از اینکه حتی یک تیر هم هدر بدهید؛ کار ما هنوز تازه شروع شده است.» با این حال، این حمله‌ی مخفیانه‌ی بومیان به چاکا ایده‌ای داد. او پس از مشورت با «برادر پاول» خود، پشت صندوقچه‌ها پنهان شد و عمداً شروع به کنار گذاشتن تمام زیورآلاتی کرد که تا آن زمان به خود دعا بسته بود. وقتی به او نگاه کردم، ناگهان مایای ما روی زمین نشسته بود و فقط پوست مسی رنگ و یک پارچه‌ی سفید کمر به طلسم نویس کمر داشت. در چین‌های پارچه‌ی سفید کمر، یک چاقو و یک تپانچه‌ی کوچک پنهان کرده بود. سپس، دراز کشیده، خود را جادو و طلسمات به میان بوته‌ها طلسم کشاند و خیلی زود از نظرها ناپدید شد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.