رامشیر

فال ابجد

رامشیر

۲ بازديد
عقل ندارن که دراز بکشن. من برای همیشه از این اردو خلاص شدم. قرار بود طلسم نویس هفته پیش برم.» آقای آرنولدسون با لحنی نسبتاً مهربان و صبور به او گفت: «ویلتس، فهمیدم که گفتی عذرخواهی‌ام را می‌پذیری.» هاروی گفت: «بله، اما کارم با این جا تمام است. به من گفته شد که بروم و من دارم می‌روم - این کاملاً قطعی است. دیگر بس است. من به اینجا تعلق ندارم، من...» درست موقعی که بهترین دعانویس شهر داشت شروع می‌کرد، باید جای چه کسی جز تام اسلید می‌نشست ؟ تام گفت: «سلام، هاروی. رامشیر حالا چه شده؟ خانه‌داری را به هم زده‌ای؟» هاروی گفت: «اسلیدی، من همیشه از تو خوشم می‌آمد؛ اما این گروه...

من امشب می‌روم، اسلیدی. خداحافظ.» حدس می‌زنم تام حتماً همیشه آنجا بوده. او فقط گفت: «حیف شد هاروی، فقط می‌خواستم ازت خواهش کنم یه لطفی در حقم بکنی - یه لطفی.» هاروی گفت: بهترین دعانویس شهر «بیخیالشون شو. بیا تریپ.» تام با همان لحن ساده و خودمانی همیشگی‌اش گفت: «می‌بینی، یه کارناوال تو دعا گرین‌ویل در جریانه...» هاروی گفت: «ما آنجا بودیم؛ بیا جلو، تریپ.» تام گفت: «خب، می‌بینی، قرار بود شنبه یه نفر طلسم نویس اونجا شیرجه‌ی ارتفاع بزنه که رد شد. فرستادن اینجا و باغ ملک پرسیدن که آیا یه غواص خوب داریم که بتونه این شیرین‌کاری رو انجام بده - از یه سکوی بلند شیرجه بزنه یا یه چیزی شبیه اون - یه پرچم هم حمل کنه - یادم رفت چی.

بهشون نگفتم که هیچ کاری نکنه ...» هاروی ناگهان گفت: «منظورت چیست که هیچ کاری نمی‌کنی؟» تام گفت: «بهشان گفتم اینجا هیچ دیده‌بانی نمی‌تواند این کار را انجام دهد.» هاروی با عصبانیت به او حمله کرد و گفت: «منظورت چیست که نمی‌توانی این کار را انجام دهی؟ من آن سکو را دیدم، خیلی راحت...» تام گفت: «بله، برای یک حرفه‌ای.» «منظورت از یه حرفه‌ای شیبان چیه؟» هاروی بی‌درنگ به او گفت. طلسم «اونجا یه برکه بهترین دعانویس شهر و یه نردبان هست - ما کل ماجرا رو طلسم دیدیم - جادو و طلسمات این - اسلیدی اینه - هیچی نیست دعا - یه حقه بچه‌گانست.» تام گفت: «خب، اِم...

به شرطی که از امشب شروع کنی. اگه قرار بود شنبه بمونی...» هاروی گفت: «من شنبه طلسم می‌مونم، اسلیدی. این کار رو می‌کنم فقط برای اینکه بهت نشون بدم می‌تونم. هیچ‌کس نمی‌تونه بهم بگه... اما نه یه روز بعد از شنبه، اسلیدی. بهشون بگو که من اون شیرجه رو انجام می‌دم و یه پشتک طلسم وارو دوتایی می‌زنم... بهت نشون می‌دم. تو بهشون گفتی که اینجا هیچ‌کس نمی‌تونه این کار رو بکنه؟ تو اینو بهشون گفتی؟ تو باعث خنده‌ام می‌شی، اسلیدی!» تام با کمی تردید و جدیت از دعا او پرسید: طلسم «فکر شادگان می‌کنی از پسش برمی‌آیی؟» هاروی گفت: «اسلی، منو به خنده ننداز.» تام گفت: «یه جورایی شیرین‌کاری می‌شه.» هاروی با عصبانیت جواب داد: «منظورت چیه، بدلکار؟ اسلیدی، من بهت نشون میدم - تو فقط بذارش به عهده من.»

«پس امتحانش می‌کنی؟» « امتحانش کن! باعث نشو لبخند بزنم، اسلیدی. بهشون بگو من انجامش میدم. بفرمایید دستم روش.» تام گفت: «من دستت را نمی‌خواهم؛ آن را به آقای آرنولدسون بده. اگر واقعاً جدی هستی، اگر واقعاً فکر می‌کنی می‌توانی این کار جادو و طلسمات را انجام دهی، اگر واقعاً می‌خواهی دستت را به عنوان تعهد روی آن بگذاری...» هاروی هندیجان گفت: «قطعاً.» تام گفت: «خب، پس، دستت را به آقای آرنولدسون بده؛ او یک متولی است. بفرمایید، اگر جدی هستید و فقط بلوف نمی‌زنید، دستت را به بهترین دعانویس شهر آقای آرنولدسون بدهید. اهل ریسک هستید؟ حرف زدن بی‌فایده جادو و طلسمات است. حالا ببینید اهل ریسک هستید یا نه.» وای، از دیدن اینکه هاروی با نهایت جسارت و صمیمیت جلو آمد و با آقای آرنولدسون دست داد، خنده‌ام گرفت.

راستش را بخواهید، جادو و طلسمات آن یارو خیلی جیغ جیغو است. آقای آرنولدسون داشت از خنده منفجر می‌شد. قبل از اینکه دست دادنشان تمام شود، چه کسی باید به جز ساندویچ به سمتشان می‌دوید، به سمت آقای آرنولدسون و هاروی می‌پرید و دیوانه‌وار پارس می‌کرد. فکر کنم او هم می‌خواست دستش را روی آن بگذارد. فصل 35 تا انتها صبح روز بعد، بعد از صبحانه، هاروی به من گفت - انگار داشت قدم زنان بالا می‌آمد - و به من گفت: «تا حالا دقت کردی وقتی به ریل راه‌آهن نگاه می‌کنی، چطور دو ریل از دور به هم می‌رسند؟» از او پرسیدم: «پیاده‌روی است؟» «نه، اما مگر تا حالا متوجه نشدی؟ بین دو ریل می‌ایستی و تا جایی که می‌توانی نگاهت جادو و طلسمات را از آن برداری، دو ریل به هم نزدیک
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.