دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۵ ۳ بازديد
ناامید دارم. ویلفرد برای از دست دادن رادیو سوگواری میکند و آردن میخواست خون خودش را به برادرش بدهد.» تام با لحنی شاد و دعا سرخوش گفت: «خب، من از او جلو زدم. شما چطور توی کلبهی مهمان میخوابید؟ دیشب صدای جغد رو شنیدی؟ قضیهی رادیو چیه طلسم نویس بیلی؟» و اضافه کرد و روی لبهی تخت نشست. «میخواستم الکها صاحبش بشن.» تام خندید و گفت: «الکها همه چیز را فراموش کردهاند. آنها مشغول دعوا با کلاغها هستند که کدام گشت واقعاً میتواند تو را بگیرد. من هیدج به آنها گفتم که تو ارزش دعوا کردن نداری. آردن، چطور؟» آردن اظهار داشت: «به نظر میرسد امروز صبح خیلی خوشحال هستید.» تام گفت: «این منم.
امروز روز بزرگ منه.» ویلفرد گفت: «وقتی بیدار شوم، روز بزرگ بهترین دعانویس شهر من خواهد بود.» تام گفت: «خب، امیدوارم خیلی زود از خواب بیدار نشوی.» آردن پرسید: «و چرا که نه، آقای اسال... تام؟» «چون وقتی بیدار بشه، تو میری خونه. امروز ما اسبهامون رو وسط نهر عوض میکنیم - همونطور که آبراهام لینکلن گفت، نباید جادو و طلسمات این کار رو میکردیم.» «اوه، دکتر جوان داره میاد؟» «همینه که هست - با زنگولههاش. دکتر اندرسون جادو و طلسمات امروز صبح از همه جلو زد - یه مریض قیدار تو مونتکلیر داشت که از شدت مریضی داشت میمرد، یا یه همچین چیزی. اون یارو هم بیلی رو تو گشتش میخواد؛ همهشون اونو میخوان.
اما دکتر اول میگیره. میترسم مجبور بشم به عنوان یه دوست به شما تکیه کنم، آردن. چطوره، خانم کاول؟» خانم کاول فقط به او خندید، او خیلی سرحال به نظر میرسید. او پرسید: «آیا دکتر جوان کاملاً بهبود یافته است؟» بهترین دعانویس شهر «اوه، حتماً.» ویلفرد گفت: «او به من گفت که من هم در مسابقه برنده خواهم شد.» «بله؟ خب، این نشون میده که نمیتونی حرف دکترها رو طلسم باور کنی.» آردن گفت: «میگویند خیلی خوشتیپ است.» «حتماً... موهای موجدار قشنگی مثل موهای بیلی داره. خرمدره پسرها رفتهاند تا او را با قایق ببرند. اگر بیلی را مجبور طلسم کند شش هفته دیگر در رختخواب بماند، میخندم؛ هی، بیلی؟ اگر این کار را بکند، جمعیت او را میکشند.
آردن، این به من و تو فرصت زیادی میدهد که جادو و طلسمات به ماهیگیری برویم.» آردن گفت: «فکر میکنم اگر روزی ماهی بگیرم، از شدت لذت خواهم مُرد.» تام گفت: «اوه، کاولها طلسم به این راحتیها نمیمیرند؛ مسابقهی سختی دارند. نظرت چیه فردا که بیلی داره چرت میزنه بریم خلیج؟» ویلفرد پرسید: «واقعاً الکها از نداشتن رادیو ناراحت نمیشوند؟» تام با جدیت گفت: «حالا اینجا رو ببین، بیلی. یادت هست که گفتیم «سه ضربه اوت»؟ خب، تو یه هوم ران زدی. تو قهرمان تمپل کمپ هستی حمیدیه - این یاروها دیوونهات هستن. حالا طلسم نویس گوش کن، یه چیزی بهت میگم. جایزهای که بهت میدم رو میگیری و ازش راضی دعا خواهی بود.
میبینی؟ یه چیزی بهت میگم، بیلی. اون پرتابی که دکتر استفاده کرد ممکنه مال من بوده باشه. من یه بار اینجا یه شیرینکاری کوچیک کردم...» آردن پرسید: «چی بود؟» تام گفت: «وقتی رفتیم ماهیگیری بهت میگم.» «یه مرد پولدار میخواست اون قایق تفریحی رو بهم بده. بهش گفتم اگه انقدر دیوونهست، ترجیح میدم پولی که طلسم ارزشش رو داره داشته باشم تا بتونم یه صندوق کوچیک اینجا برای پیشاهنگهایی که - خب، میدونی منظورم چیه - یه جور بورسیه نیستن، بهترین دعانویس شهر اسمشو گتوند میذارم. حالا قایق تفریحی کجاست؟ دکتر قایق تفریحی رو برداشت تا بره مادربزرگش رو که مریض بود ببینه، و وقتی برگشت - دیگه خبری جادو و طلسمات از اون قایق تفریحی نیست.
اما صندوق کوچیک من تو رو آورد اینجا و اینجا نگه داشت - و من به جای قایق تفریحی، تو رو اینجا نگه داشتم. هیچ قایق تفریحیای وجود نداره اما تو اینجایی. تو یه کار بزرگتر از نجات اون پرچم ترسناک یا بردن مسابقه انجام دادی. و بهترین بخش فصل اردو هنوز پیش روی توئه.» تام مکثی کرد و وقتی از کنار تخت به سمت آردن و مادرش نگاه کرد، آنها دیدند که او عمیقاً متأثر و به طرز عجیبی عصبی است. دو بار سعی کرد ادامه دهد اما نتوانست. آردن گفت: «نیازی نیست بیشتر از این طلسم بگویی، تام؛ او میفهمد.
جادو و طلسمات اگر خودش را لایق تو و سخاوتت کرده باشد، یک... یک شیرینکاری بزرگ انجام داده است. من قبلاً... همیشه میگفتم که ویلفرد میتواند هر کاری بکند...» «بله.» «اما اینکه خودش را لایق دوستی مثل شما بداند! بله، او یک قهرمان است .» او با لحنی آرام و جدی اضافه کرد. خانم کاول فقط با تحسین خاموش
امروز روز بزرگ منه.» ویلفرد گفت: «وقتی بیدار شوم، روز بزرگ بهترین دعانویس شهر من خواهد بود.» تام گفت: «خب، امیدوارم خیلی زود از خواب بیدار نشوی.» آردن پرسید: «و چرا که نه، آقای اسال... تام؟» «چون وقتی بیدار بشه، تو میری خونه. امروز ما اسبهامون رو وسط نهر عوض میکنیم - همونطور که آبراهام لینکلن گفت، نباید جادو و طلسمات این کار رو میکردیم.» «اوه، دکتر جوان داره میاد؟» «همینه که هست - با زنگولههاش. دکتر اندرسون جادو و طلسمات امروز صبح از همه جلو زد - یه مریض قیدار تو مونتکلیر داشت که از شدت مریضی داشت میمرد، یا یه همچین چیزی. اون یارو هم بیلی رو تو گشتش میخواد؛ همهشون اونو میخوان.
اما دکتر اول میگیره. میترسم مجبور بشم به عنوان یه دوست به شما تکیه کنم، آردن. چطوره، خانم کاول؟» خانم کاول فقط به او خندید، او خیلی سرحال به نظر میرسید. او پرسید: «آیا دکتر جوان کاملاً بهبود یافته است؟» بهترین دعانویس شهر «اوه، حتماً.» ویلفرد گفت: «او به من گفت که من هم در مسابقه برنده خواهم شد.» «بله؟ خب، این نشون میده که نمیتونی حرف دکترها رو طلسم باور کنی.» آردن گفت: «میگویند خیلی خوشتیپ است.» «حتماً... موهای موجدار قشنگی مثل موهای بیلی داره. خرمدره پسرها رفتهاند تا او را با قایق ببرند. اگر بیلی را مجبور طلسم کند شش هفته دیگر در رختخواب بماند، میخندم؛ هی، بیلی؟ اگر این کار را بکند، جمعیت او را میکشند.
آردن، این به من و تو فرصت زیادی میدهد که جادو و طلسمات به ماهیگیری برویم.» آردن گفت: «فکر میکنم اگر روزی ماهی بگیرم، از شدت لذت خواهم مُرد.» تام گفت: «اوه، کاولها طلسم به این راحتیها نمیمیرند؛ مسابقهی سختی دارند. نظرت چیه فردا که بیلی داره چرت میزنه بریم خلیج؟» ویلفرد پرسید: «واقعاً الکها از نداشتن رادیو ناراحت نمیشوند؟» تام با جدیت گفت: «حالا اینجا رو ببین، بیلی. یادت هست که گفتیم «سه ضربه اوت»؟ خب، تو یه هوم ران زدی. تو قهرمان تمپل کمپ هستی حمیدیه - این یاروها دیوونهات هستن. حالا طلسم نویس گوش کن، یه چیزی بهت میگم. جایزهای که بهت میدم رو میگیری و ازش راضی دعا خواهی بود.
میبینی؟ یه چیزی بهت میگم، بیلی. اون پرتابی که دکتر استفاده کرد ممکنه مال من بوده باشه. من یه بار اینجا یه شیرینکاری کوچیک کردم...» آردن پرسید: «چی بود؟» تام گفت: «وقتی رفتیم ماهیگیری بهت میگم.» «یه مرد پولدار میخواست اون قایق تفریحی رو بهم بده. بهش گفتم اگه انقدر دیوونهست، ترجیح میدم پولی که طلسم ارزشش رو داره داشته باشم تا بتونم یه صندوق کوچیک اینجا برای پیشاهنگهایی که - خب، میدونی منظورم چیه - یه جور بورسیه نیستن، بهترین دعانویس شهر اسمشو گتوند میذارم. حالا قایق تفریحی کجاست؟ دکتر قایق تفریحی رو برداشت تا بره مادربزرگش رو که مریض بود ببینه، و وقتی برگشت - دیگه خبری جادو و طلسمات از اون قایق تفریحی نیست.
اما صندوق کوچیک من تو رو آورد اینجا و اینجا نگه داشت - و من به جای قایق تفریحی، تو رو اینجا نگه داشتم. هیچ قایق تفریحیای وجود نداره اما تو اینجایی. تو یه کار بزرگتر از نجات اون پرچم ترسناک یا بردن مسابقه انجام دادی. و بهترین بخش فصل اردو هنوز پیش روی توئه.» تام مکثی کرد و وقتی از کنار تخت به سمت آردن و مادرش نگاه کرد، آنها دیدند که او عمیقاً متأثر و به طرز عجیبی عصبی است. دو بار سعی کرد ادامه دهد اما نتوانست. آردن گفت: «نیازی نیست بیشتر از این طلسم بگویی، تام؛ او میفهمد.
جادو و طلسمات اگر خودش را لایق تو و سخاوتت کرده باشد، یک... یک شیرینکاری بزرگ انجام داده است. من قبلاً... همیشه میگفتم که ویلفرد میتواند هر کاری بکند...» «بله.» «اما اینکه خودش را لایق دوستی مثل شما بداند! بله، او یک قهرمان است .» او با لحنی آرام و جدی اضافه کرد. خانم کاول فقط با تحسین خاموش
- ۰ ۰
- ۰ نظر