دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۳:۴۴ ۳ بازديد
جالب بود. با لرزشی در صدایش گفت: «آنها فقط آنجا ایستاده بودند - همهشان،» «او را ترسو و زنباره خطاب میکردند .» تام گفت: «اما او به چیزی که دنبالش بود رسید.» «آقای... تام، شما به جنگیدن اعتقاد دارید؟» تام گفت: «نه وقتی میتوانی بدون آن به چیزی که میخواهی برسی. اگر دنبال یک توپ لاستیکی، یا یک آدامس، یا یک تکه نان بیات یا یک تکه سنگ بروم، حتماً آن را به دست میآورم. من هیچ پسری را زمین نمیاندازم...» خانم کاول گفت: «معلومه که این کار رو نمیکنی.» تام گفت: «مگر اینکه مجبور باشم.» آردن گفت: «اوه، به نظرم تو واقعاً فوقالعادهای.» پسری که روی صندلی دراز کشیده بود گفت: «مگر بهت نگفتم؟» درست همان ارومیه موقع، یک ماشین جلوی خانه توقف کرد دعا و آردن کاول، که تمام
مدت پشتش را به در تکیه داده بود، به آرامی در را باز کرد تا دکتر را داخل کند. فصل سوم دستورات پزشک خانواده کاول تازه به بریجبورو آمده بودند و در مواقع اضطراری، اتفاقی با دکتر برنت تماس گرفته بودند. او چابک و کارآمد بود و به نظر میرسید که نه به تراژدی توپ لاستیکی و نه به دیدگاه تماشاگران دعا نوجوان علاقهای ندارد. توجه سریع او به بیمار سکوتی را حکمفرما کرد که لحظات انتظار را شوم جلوه میداد. از دل این سکوت شوم چه خبر وحشتناکی بیرون میآمد؟ نبض پسر را گرفت، او را بلند کرد و به پشتش کاشان گوش داد، گوشی پزشکیاش را به کار انداخت، این وسیله بیخطر، والدین عزیز زیادی را به وحشت انداخته است.
طلسم گفت: «ها.» خانم کاول با جسارت گفت: «فکر میکنم حتماً خیلی عصبی بوده، دکتر.» دکتر با لحنی خشک گفت: «نه، مشکل از قلبش است.» خانم طلسم کاول آهی کشید و گفت: «پس قضیه جدیه؟» «نه، لزوماً نه. او خیلی تند میدوید. آیا قبلاً هم کسی او را اینطور گرفته بود؟» «نه، هرگز. او همیشه دعا آزادانه میدوید.» «هممم.» «اصلاً سابقهی ضعف قلبی کهریزک نداری، ها؟ پدرت زندهست؟» «او چهارده سال پیش فوت کرد، اما مشکل قلبی نداشت.» خانم کاول از فرصت صحبت کردن خوشحال به نظر میرسید. «ما یک پسر کوچک را از دست دادیم - مشکل قلبی نبود - هیچ مشکلی با او وجود نداشت - او را دزدیدند - دعا ربودند.
آقای کاول درخواست باج را رد کرد زیرا مقامات فکر میکردند میتوانند جنایتکاران را دستگیر کنند. ما دیگر هرگز پسر کوچکمان را ندیدیم. پشیمانی از اینکه او از بهترین دعانویس شهر پرداخت بهترین دعانویس شهر باج خودداری کرده بود، ذهن شوهرم را تسخیر کرد و سلامتیاش را به خطر انداخت. این عکس پسر کوچک روی پیانو است.» دکتر با احترام نگاهی به آن انداخت، سپس، در جادو و طلسمات حالی که نگاهش به آردن خیره شده بود، با خوشرویی گفت: «به اندازه کافی سالم به نظر میرسی.» خانم کاول گفت: «دکتر، او خیلی حساس است.» دکتر با لحنی که میخواست سر اصل مطلب برود، گفت: «خب، گاهی اوقات ما متوجه بیماریای میشویم که ممکن است مدتها زاهدان وجود داشته باشد.
باید از طلسم نویس فرصتی که چنین چیزی را آشکار میکند خوشحال جادو و طلسمات باشیم. حالا میدانیم چه کار کنیم - یا چه کار نکنیم. او اخیراً بیمار نبوده؟ دیفتری یا...» خانم کاول با تعجب گفت: «بله، او دیفتری داشت؛ یک ماه است که حالش خوب نیست.» دکتر با لحنی تقریباً شاد گفت: «آه. این همان چیزی است که باعث این بیماری میشود؛ او جادو و طلسمات خوب خواهد شد. این یک ضعف مزمن نیست. دیفتری معمولاً قلب را در جادو و طلسمات وضعیت بدی قرار میدهد - میگذرد. مگر در مورد آن به شما دامغان نگفتند؟ این ویژگی خائنانه دیفتری است؛ شما خوب میشوید، سپس روزی بعد از یک یا دو هفته زمین میخورید.
این یک اثر بعدی است که باید از بین برود.» مادر ویلفرد با نگرانی پرسید: «پس جدی نیست، دکتر؟» «نه، مگر اینکه خودش بهترین دعانویس شهر این طلسم کار را بکند. او باید مدتی به خودش لطف طلسم کند.» پسر با حسرت پرسید: «تا کی؟» «خب، برای احتیاط باید بگم یک ماه.» صدای حسرتزده پرسید: «از امروز تا یک ماه؟» خانم کاول گفت: «عزیزم، نباید دکتر را مجبور به سکوت کنی؛ منظورش یک یا دو ماه است - یا شاید دعا شش ماه.» دکتر خندید و گفت: «نه، طلسم نویس منظورم این نیست.» سپس، در حالی که آشکارا بیمار جوان را ارزیابی میکرد، اضافه کرد: «ما این ماه را زوج خواهیم کرد؛ این بیست و پنجم ژوئن است.
مدت پشتش را به در تکیه داده بود، به آرامی در را باز کرد تا دکتر را داخل کند. فصل سوم دستورات پزشک خانواده کاول تازه به بریجبورو آمده بودند و در مواقع اضطراری، اتفاقی با دکتر برنت تماس گرفته بودند. او چابک و کارآمد بود و به نظر میرسید که نه به تراژدی توپ لاستیکی و نه به دیدگاه تماشاگران دعا نوجوان علاقهای ندارد. توجه سریع او به بیمار سکوتی را حکمفرما کرد که لحظات انتظار را شوم جلوه میداد. از دل این سکوت شوم چه خبر وحشتناکی بیرون میآمد؟ نبض پسر را گرفت، او را بلند کرد و به پشتش کاشان گوش داد، گوشی پزشکیاش را به کار انداخت، این وسیله بیخطر، والدین عزیز زیادی را به وحشت انداخته است.
طلسم گفت: «ها.» خانم کاول با جسارت گفت: «فکر میکنم حتماً خیلی عصبی بوده، دکتر.» دکتر با لحنی خشک گفت: «نه، مشکل از قلبش است.» خانم طلسم کاول آهی کشید و گفت: «پس قضیه جدیه؟» «نه، لزوماً نه. او خیلی تند میدوید. آیا قبلاً هم کسی او را اینطور گرفته بود؟» «نه، هرگز. او همیشه دعا آزادانه میدوید.» «هممم.» «اصلاً سابقهی ضعف قلبی کهریزک نداری، ها؟ پدرت زندهست؟» «او چهارده سال پیش فوت کرد، اما مشکل قلبی نداشت.» خانم کاول از فرصت صحبت کردن خوشحال به نظر میرسید. «ما یک پسر کوچک را از دست دادیم - مشکل قلبی نبود - هیچ مشکلی با او وجود نداشت - او را دزدیدند - دعا ربودند.
آقای کاول درخواست باج را رد کرد زیرا مقامات فکر میکردند میتوانند جنایتکاران را دستگیر کنند. ما دیگر هرگز پسر کوچکمان را ندیدیم. پشیمانی از اینکه او از بهترین دعانویس شهر پرداخت بهترین دعانویس شهر باج خودداری کرده بود، ذهن شوهرم را تسخیر کرد و سلامتیاش را به خطر انداخت. این عکس پسر کوچک روی پیانو است.» دکتر با احترام نگاهی به آن انداخت، سپس، در جادو و طلسمات حالی که نگاهش به آردن خیره شده بود، با خوشرویی گفت: «به اندازه کافی سالم به نظر میرسی.» خانم کاول گفت: «دکتر، او خیلی حساس است.» دکتر با لحنی که میخواست سر اصل مطلب برود، گفت: «خب، گاهی اوقات ما متوجه بیماریای میشویم که ممکن است مدتها زاهدان وجود داشته باشد.
باید از طلسم نویس فرصتی که چنین چیزی را آشکار میکند خوشحال جادو و طلسمات باشیم. حالا میدانیم چه کار کنیم - یا چه کار نکنیم. او اخیراً بیمار نبوده؟ دیفتری یا...» خانم کاول با تعجب گفت: «بله، او دیفتری داشت؛ یک ماه است که حالش خوب نیست.» دکتر با لحنی تقریباً شاد گفت: «آه. این همان چیزی است که باعث این بیماری میشود؛ او جادو و طلسمات خوب خواهد شد. این یک ضعف مزمن نیست. دیفتری معمولاً قلب را در جادو و طلسمات وضعیت بدی قرار میدهد - میگذرد. مگر در مورد آن به شما دامغان نگفتند؟ این ویژگی خائنانه دیفتری است؛ شما خوب میشوید، سپس روزی بعد از یک یا دو هفته زمین میخورید.
این یک اثر بعدی است که باید از بین برود.» مادر ویلفرد با نگرانی پرسید: «پس جدی نیست، دکتر؟» «نه، مگر اینکه خودش بهترین دعانویس شهر این طلسم کار را بکند. او باید مدتی به خودش لطف طلسم کند.» پسر با حسرت پرسید: «تا کی؟» «خب، برای احتیاط باید بگم یک ماه.» صدای حسرتزده پرسید: «از امروز تا یک ماه؟» خانم کاول گفت: «عزیزم، نباید دکتر را مجبور به سکوت کنی؛ منظورش یک یا دو ماه است - یا شاید دعا شش ماه.» دکتر خندید و گفت: «نه، طلسم نویس منظورم این نیست.» سپس، در حالی که آشکارا بیمار جوان را ارزیابی میکرد، اضافه کرد: «ما این ماه را زوج خواهیم کرد؛ این بیست و پنجم ژوئن است.
- ۰ ۰
- ۰ نظر