چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۵:۵۵ ۴ بازديد
دست بردارد: اگر پیرمرد اینجا تنها بود چه! آنتاناس رودکوس در پکینگتاون از خانهای به خانه دیگر میرفت و التماس طلسم نویس کار میکرد؛ صبحها مرتباً در میان جمعیت زیادی از جویندگان کار میایستاد، تا اینکه بالاخره پلیس او را شناخت و به او گفت که بهتر است به خانه برود و تمام فکر و ذکرش را برای پیدا کردن کار کنار بگذارد. با این وجود، او به کسب کهگیلویه و بویراحمد و کار دعا خود ادامه دعا داده بود، هرچند کیلومترها از خانهای به خانه دیگر و از انباری به انبار دیگر رفته بود و چیزی برای تحویل میخواست. طلسم نویس اما هر کجا که میرفت، بیرحمانه و اغلب با تهدید و توهین، او را از خود میراندند، بدون اینکه کسی حتی زحمت پرسیدن درباره شرایطش را به خود بدهد.
همه اینها باعث شد یورگیس احساس کند که ایمانش به مشیت الهی متزلزل شده است. هر چه دده آنتاناس بیشتر به جستجوی کار ادامه میداد، این ایمان متزلزلتر میشد - و وقتی بالاخره کاری پیدا میکرد، این تزلزل بیشتر هم میشد. یک شب پیرمرد با آشفتگی زیادی به خانه آمد و گفت که با جادو و طلسمات مردی از کارخانه نمک دورهام صحبت میکرده و او از او پرسیده که اگر بتواند کاری پیدا کند، چقدر به او پرداخت خواهد کرد. آنتاناس در ابتدا کاملاً نمیدانست چه پاسخی به این سوال بدهد، اما مرد بوشهر به سیل کلمات خود ادامه داد و به پیرمرد فهماند که اگر آنتاناس یک سوم درآمدش را به نیکوکارش بدهد، در قدرت اوست که شغل مناسبی برایش پیدا کند.
آنتاناس پرسیده بود که آیا او سرکارگر است یا نه، که مرد پاسخ داده بود که به هیچکس ربطی ندارد، اما میتواند هر چه به او گفته میشود انجام دهد. در این زمان، یورگیس چند دوست پیدا کرده بود؛ و در پریشانیاش حالا به یکی از آنها روی آورده بود. آن دوست که نامش تاموشیوس کوژلیکا بود، مرد کوچکی جادو و طلسمات بود و به عنوان پوستکن حیوانات طلسم نویس ذبح شده در آسیاب دورهام کار میکرد. او بدون کوچکترین نشانهای از تعجب به داستان یورگیس گوش داد. او گفت: «این یک چیز بسیار رایج بود، چنین سمنان چیزهایی اغلب اتفاق میافتد.» این فقط یک سرکارگر بود که سعی میکرد از این طریق درآمد خود را افزایش دهد.
یورگیس، که مدت زیادی اینجا بود، باید از فساد همه اینها آگاه میشد. سرکارگر کارگران را و کارگران را به یکدیگر فریب میداد. البته دیر یا زود، مقامات بالاتر دعا این عمل را کشف میکردند و سرکارگر بیوفا را از سر راه برمیداشتند. تاموشیوس با الهام از موضوع خود، سعی کرد وضعیت امور را توضیح دهد. آسیابهای دورهام اکنون متعلق به مردی بود که سعی میکرد تا جایی که میتواند از آنها پول بگیرد و در این مورد به کیفیت وسایل خود اهمیتی نمیداد. زیر نظر او، مجموعهای از مدیران کارخانه، سرپرستان و اصفهان سرکارگران بودند که همگی سعی در پیشی گرفتن از زیردستان خود داشتند و هر کدام حوزه کاری خاص خود را داشتند.
هر کارگری که جادو و طلسمات زیر نظر آنها کار میکرد، میترسید که اگر کسی بتواند دعا کارش را بهتر یا سریعتر از او انجام دهد، جایگاه خود را از دست بدهد. چنین سیستمی قطعاً منجر به حسادت متقابل بین طلسم نویس کارگران میشد و هیچ نشانهای از وفاداری، هماهنگی یا نظافت نسبت به یکدیگر وجود نداشت. در کل مؤسسه، حتی یک دفتر هم وجود نداشت که صاحب آن یک ریال هم ارزش شخصی داشته باشد؛ و جایی که نظافت و نزاکت وجود نداشت، مطمئناً هیچ حس شرافتی هم وجود نداشت. از زمان تأسیس کارخانه دورهام، اوضاع به همین منوال بود. این میراثی بود که بنیانگذار همزمان طلسم با دریافت میلیونها دلار، برای پسرش، مالک گرگان فعلی، به ارث گذاشته بود.
یورگیس اگر به اندازه کافی در کارخانه مانده بود، خودش متوجه همه اینها میشد. او به آن بهترین دعانویس شهر طبقه از کارگرانی تعلق بهترین دعانویس شهر داشت که وظیفهشان کثیفترین کارها بود. بوی بد آنقدر وحشتناک بود که هیچکس جرأت نمیکرد دهانش را باز بهترین دعانویس شهر کند و حرفی بزند، اما همه با لبهای به هم فشرده اینطرف و آنطرف میرفتند. یورگیس با این تصور به آنجا آمده بود که اگر کارش را طلسم درست بهترین دعانویس شهر انجام دهد، به زودی رتبهاش ارتقا مییابد و از هر نظر به یک کارگر ماهر و کاربلد تبدیل میشود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه کرده است. در پکینگتاون هیچکس به خاطر پشتکار یا کار خوبش مورد ستایش قرار نمیگرفت؛ اگر با یک نفر برخورد میکردید که مورد تقدیر و ستایش قرار گرفته
همه اینها باعث شد یورگیس احساس کند که ایمانش به مشیت الهی متزلزل شده است. هر چه دده آنتاناس بیشتر به جستجوی کار ادامه میداد، این ایمان متزلزلتر میشد - و وقتی بالاخره کاری پیدا میکرد، این تزلزل بیشتر هم میشد. یک شب پیرمرد با آشفتگی زیادی به خانه آمد و گفت که با جادو و طلسمات مردی از کارخانه نمک دورهام صحبت میکرده و او از او پرسیده که اگر بتواند کاری پیدا کند، چقدر به او پرداخت خواهد کرد. آنتاناس در ابتدا کاملاً نمیدانست چه پاسخی به این سوال بدهد، اما مرد بوشهر به سیل کلمات خود ادامه داد و به پیرمرد فهماند که اگر آنتاناس یک سوم درآمدش را به نیکوکارش بدهد، در قدرت اوست که شغل مناسبی برایش پیدا کند.
آنتاناس پرسیده بود که آیا او سرکارگر است یا نه، که مرد پاسخ داده بود که به هیچکس ربطی ندارد، اما میتواند هر چه به او گفته میشود انجام دهد. در این زمان، یورگیس چند دوست پیدا کرده بود؛ و در پریشانیاش حالا به یکی از آنها روی آورده بود. آن دوست که نامش تاموشیوس کوژلیکا بود، مرد کوچکی جادو و طلسمات بود و به عنوان پوستکن حیوانات طلسم نویس ذبح شده در آسیاب دورهام کار میکرد. او بدون کوچکترین نشانهای از تعجب به داستان یورگیس گوش داد. او گفت: «این یک چیز بسیار رایج بود، چنین سمنان چیزهایی اغلب اتفاق میافتد.» این فقط یک سرکارگر بود که سعی میکرد از این طریق درآمد خود را افزایش دهد.
یورگیس، که مدت زیادی اینجا بود، باید از فساد همه اینها آگاه میشد. سرکارگر کارگران را و کارگران را به یکدیگر فریب میداد. البته دیر یا زود، مقامات بالاتر دعا این عمل را کشف میکردند و سرکارگر بیوفا را از سر راه برمیداشتند. تاموشیوس با الهام از موضوع خود، سعی کرد وضعیت امور را توضیح دهد. آسیابهای دورهام اکنون متعلق به مردی بود که سعی میکرد تا جایی که میتواند از آنها پول بگیرد و در این مورد به کیفیت وسایل خود اهمیتی نمیداد. زیر نظر او، مجموعهای از مدیران کارخانه، سرپرستان و اصفهان سرکارگران بودند که همگی سعی در پیشی گرفتن از زیردستان خود داشتند و هر کدام حوزه کاری خاص خود را داشتند.
هر کارگری که جادو و طلسمات زیر نظر آنها کار میکرد، میترسید که اگر کسی بتواند دعا کارش را بهتر یا سریعتر از او انجام دهد، جایگاه خود را از دست بدهد. چنین سیستمی قطعاً منجر به حسادت متقابل بین طلسم نویس کارگران میشد و هیچ نشانهای از وفاداری، هماهنگی یا نظافت نسبت به یکدیگر وجود نداشت. در کل مؤسسه، حتی یک دفتر هم وجود نداشت که صاحب آن یک ریال هم ارزش شخصی داشته باشد؛ و جایی که نظافت و نزاکت وجود نداشت، مطمئناً هیچ حس شرافتی هم وجود نداشت. از زمان تأسیس کارخانه دورهام، اوضاع به همین منوال بود. این میراثی بود که بنیانگذار همزمان طلسم با دریافت میلیونها دلار، برای پسرش، مالک گرگان فعلی، به ارث گذاشته بود.
یورگیس اگر به اندازه کافی در کارخانه مانده بود، خودش متوجه همه اینها میشد. او به آن بهترین دعانویس شهر طبقه از کارگرانی تعلق بهترین دعانویس شهر داشت که وظیفهشان کثیفترین کارها بود. بوی بد آنقدر وحشتناک بود که هیچکس جرأت نمیکرد دهانش را باز بهترین دعانویس شهر کند و حرفی بزند، اما همه با لبهای به هم فشرده اینطرف و آنطرف میرفتند. یورگیس با این تصور به آنجا آمده بود که اگر کارش را طلسم درست بهترین دعانویس شهر انجام دهد، به زودی رتبهاش ارتقا مییابد و از هر نظر به یک کارگر ماهر و کاربلد تبدیل میشود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه کرده است. در پکینگتاون هیچکس به خاطر پشتکار یا کار خوبش مورد ستایش قرار نمیگرفت؛ اگر با یک نفر برخورد میکردید که مورد تقدیر و ستایش قرار گرفته
- ۰ ۰
- ۰ نظر