تهران

فال ابجد

تهران

۶ بازديد
خنده از فکر چنین احتمالی گفت: «وای پسر، فرض کن این درست باشد!» وستی تکرار کرد: «کدام سه تا؟» ظاهراً هنوز در شک و تردید بود. روی خندید و گفت: «توماسو بز وستی را دارد.» دکتر با اشاره به تهران تام خندید و گفت: «به قیافه جدی‌اش نگاه کن.» تام گفت: «بهتر است حقیقت را به تو بگویم. من بعضی وقت‌ها چیزها را فراموش می‌کنم؛ طلسم نویس شاید تو نمی‌فهمی. شاید به این خاطر بود که پارسال اینجا نبودم - شاید. اما لحظه‌ای به این فکر نکردم که آن شماره‌ها، شماره‌های تو - شماره‌های ما - هستند. حالا یادم می‌آید. آن کلبه‌ها را به یک گروه در اوهایو اختصاص داده بودم.

آنها سه تا می‌خواستند که از بقیه جدا باشند و - و - من - یادم نیامد.» او در حالی که روبروی آنها ایستاده بود و در سکوت و حیرتی که به دنبالش آمد، سرش را با نگرانی تکان می‌داد، منظره‌ی رقت‌انگیزی به نظر می‌رسید. هیچ شوخی‌ای در کار نبود و آنها این را می‌دانستند. «شادی کردن» در ذات تام نبود.۴۷ کانی با گیجی مطلق پرسید: «منظورت چیه که بهشون اختصاص خراسان رضوی دادی؟ منظورت این نیست که سه تا کلبه‌ی بالای تپه رو به یه گروه جادو و طلسمات دیگه دادی؟» تام با صدای ضعیفی گفت: «بله، یادم آمد؛ حالا یادم آمد. متاسفم.» برای لحظه‌ای هیچ‌کس حرفی نزد، سپس دُری بنتون گفت: «منظورت اینه؟» تام با لحن ساده و رک خودش گفت: «باید اعتراف کنم که این کار بهترین دعانویس شهر را کردم.» روی شروع

طلسم نویس کرد: «خب، من...» بعد ناگهان، با خنده گفت: «ای گورکن پیرِ هوشیار؛ دعا داری سرِ ما کلاه می‌گذاری و ما خبر نداریم. بگذار خنده‌ات را ببینیم.» اما تام نخندید. گفت: «متاسفم، چون آنها سه کلبه آخر بودند. نمی‌دانم چطور این کار را کردم. اما حق نداری در مورد من قضاوت بدی بکنی، حق نداری؛ همین دیروز به آقای برتون گفتم که طلسم از گروه شما رفقا، بیشتر خوشم آمد...» روی بلیکلی منتظر تمام شدن حرف او نشد؛ دفتر گروهان را روی میز انداخت و با حیرت و خشم به تام خیره شد. گفت: «بسیار خب، فعلاً بس خراسان شمالی است. حالا ما۴۸«می‌دانم کجا ایستاده‌ای.

ممنون، خوشحالیم که این را می‌دانیم.» با نوعی انزجار تحقیرآمیز اضافه کرد. «از وقتی از فرانسه برگشتی، طلسم می‌دانستم که از ما خسته و دلزده شده‌ای - این را می‌دیدم. می‌دانستم که فقط برای خوشحال کردن آقای السورث به اینجا آمده‌ای. می‌دانستم که گروه را کاملاً فراموش کرده‌ای. اما فکر نمی‌کردم یکی مثل آن را سر ما خالی کنی، اگر جادو و طلسمات این کار را بکنم دار می‌زنم! می‌خواهی بگویی که نمی‌دانستی آن سه طلسم نویس کلبه مال ماست، آن هم بعد از اینکه از شروع اردو هر تابستان آنها را خوزستان داشته‌ایم؟ آقای برتون درستش می‌کند...» تام گفت: «او نمی‌تواند درستش کند؛ نه الان.» کانی اضافه کرد: «و فکر کنم باید یه جایی رو هم برای چادر گرفتن در نظر بگیریم.

وای ویلیگر، این یه معامله‌ی خیلی سخته.» روی پرسید: «اما لازم نیست جای چادرها را اشغال کنید، درسته؟» «شما باید نگران ما باشید - ما چیزی جز بچه‌های پیشاهنگ نیستیم. ما به فرانسه نرفتیم و نجنگیدیم. ما فقط اینجا ماندیم و با فروش اوراق قرضه آزادی از خانه بیرون رفتیم تا شما را سرپا نگه داریم. وای، می‌دانستم که از ما خسته شده‌اید، اما فکر نمی‌کردم یکی مثل ما را به ما بدهید.»۴۹ دکتر کارسون اصرار کرد: «هیجان‌زده نشو، روی.» روی فریاد زد: «کی هیجان‌زده‌ست؟ خیلی طلسم نویس چیزها هست که باید زنجان نگرانش باشه. اون روی تخت فلزی قشنگش توی آلاچیق بهترین دعانویس شهر می‌خوابه - دستیار مدیر کمپ - در حالی که ما داریم توی چادر می‌خوابیم، اگه دعا شانس بیاریم و جا داشته باشیم.

با من حرف نزن ! می‌تونستم پیش‌بینی کنم چی می‌شه. فکر بهترین دعانویس شهر کنم رئیس پیشاهنگی اون گروه توی اوهایو، از دوستاش توی فرانسه بوده. باید نگران باشیم. می‌تونیم توی ماه آگوست بریم پیاده‌روی. بیشتر دارم به آلف کوچولو فکر طلسم می‌کنم.» کاملاً مشخص بود که تام اسلید حتی یک کلمه هم حرف نزد. برای او اعمال همیشه رساتر از کلمات بودند و او هیچ کلمه‌ای برای توضیح کارهایش نداشت. روی ناگهان رو به او کرد و گفت: «تمام چیزی که می‌توانم به تو بگویم این است که تا زمانی که برای دیده‌بان‌های غرب بیشتر از گروه خودت اهمیت قائل هستی، بهتر است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.