یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۴:۲۹ ۷ بازديد
دانست که خانهی خودش است، زیرا او در گوشهای از تپهها، دور از خانههای دیگر زندگی میکرد. او با ترس به سمت صحنه دوید، اما خانه مایلها دورتر بود، و وقتی یزد به آن نقطه رسید، نوار تاریکی جادو و طلسمات را دید که در امتداد تپهها، کمی دورتر، در جهت مخالف، عبور میکرد. قلبش به او میگفت که آنها آتشزا هستند، اما او برای انتقام توقف نکرد. عشق به او[صفحه ۱۸۴]همسر و فرزندانش او را با عجله به راه انداختند. وقتی رسید، مدتها بود که سقف فرو ریخته بود؛ چند همسایه دلسوز در اطراف ایستاده بودند و با دیدن او و دعا شنیدن گریههای ترحمآمیزش برای همسر و فرزندانش، سرشان را تکان میدادند.
او میخواست خودش را به میان شعلههای آتش بیندازد، اما آنها او را مهار کردند و به او گفتند که هنوز یک فرزند دارد که باید به خاطرش زندگی کند و تصادفاً در خانه همسایهای غایب شده است. - آن فرزند تو بودی، پسرم. «اما چه کسی خانه را سوزانده بود؟ چه کسی مادر بیچارهام و برادران و خواهرانم را، البته جادو و طلسمات اگر برادری همدان داشتم، کشته بود؟» «برایان فیتز-کانت، لرد والینگفورد.» اوسریک با وحشت گفت: «برایان فیتز-کانت!» «هیچ کس دیگری.» اُسریک مبهوت و مبهوت ایستاد. «چون پدرت حاضر به پرداخت خراج نبود و ادعا میکرد که زمین ملک شخصی اوست، زیرا دادگاههای نورمن، که هیچ گونه تصرف و حق مالکیتی را قبل از فتح به رسمیت نمیشناختند، آن را به پدرش، پدربزرگ پدری تو، تأیید کرده بودند؛ اما ویگود والینگفورد
دوست پدربزرگت بود و او مالکیت زمینهای اجدادی را برای او تضمین کرده بود. برایان بهترین دعانویس شهر این را انکار کرد و اجاره زمینهای واسال خود را، همانطور که پدرت میدانست، مطالبه کرد. پدرت از اطاعت سر باز زد و به دادگاهها شکایت کرد و پاسخ برایان این جنایت بود.» اوسریک انگار که در خواب باشد، گوش میداد. «آه، پدر طلسم نویس بیچارهام! او چه کار کرد؟» «او تو را به اینجا آورد. گفت: از این پس، بهترین دعانویس شهر من در شُرُف زندگی یک گرگِ شکار شده هستم، تنها تسلی من اراک کشتن بهترین دعانویس شهر نورمنها است: دیر یا زود به دست آنها هلاک بهترین دعانویس شهر خواهم شد، زیرا شیطان در کنار آنهاست و به آنها کمک میکند، و خدا و اولیای او در خوابند؛ اما از فرزندم مراقبت کن؛ نگذار داستان غمانگیز تولدش را تا
زمانی که به سن قانونی نرسیده است، بشنود؛ و حتی نگذار نام پدرش را بداند. فقط بگذار مانند یک انگلیسی طلسم تربیت شود؛ و اگر سالهای زیادی با احتیاط زندگی کرد، میتوانی همه چیز را به او بگویی، البته اگر قبل از آن برای بردنش برنگشتم.» «و او هرگز برنگشت—هرگز؟» [صفحه ۱۸۵] «هرگز: جادو و طلسمات او کاپیتان یک گروه غیرقانونی شد، جنگلها را ساوه تسخیر کرد و نورمنها را کشت، تا اینکه چهار سال پیش، در این ارتفاعات به تنهایی با برایان فیتز-کانت ملاقات کرد و آن دو تا سر حد مرگ جنگیدند.» «و برایان طلسم پیروز شد؟» «او این کار را کرد و پدرت را مرده دانست؛ اما راهبان خوب دورچستر اتفاقاً از خانهشان در هرمیتاژ از آن طرف تپهها عبور میکردند و جسد را پیدا کردند و متوجه شدند بهترین دعانویس شهر
که هنوز در آن زندگی جریان دارد. او را به دورچستر بردند و از آنجایی که دیگر نمیتوانست از شمشیر یا نیزه استفاده طلسم کند، پذیرفت که سوگند یاد جادو و طلسمات کند و تازهکار شود. او حرفه خود را پیدا کرد و اکنون، به من گفته شده، شاد و مفید طلسم نویس است و با شور و شوق در میان فقرا و درماندگان خدمت میکند؛ اما او هرگز اینجا نبوده است.» «و حالا، اُسریک، پسرم،» زیرا جوان مات و مبهوت نشسته بود، «این طلسم نویس چیست که درباره جادو و طلسمات تو میشنوم؟ - اینکه تو مانند یک کرمان آدمخوار هستی،[25] که قوم خود را طعمه قرار دادهای؛ که دست تو در هر عمل خشونتآمیز و خونریزی مقدم است؛ که تو بردهی راغب قاتل خویشاوندانت هستی.
پسر، تعجب میکنم که مادرت از گور برنگشت تا تو را نفرین دعا کند! «چرا—چرا گذاشتی من آدمش بشم؟» پیرمرد دعا درستیِ کلام را حس کرد. «چرا نگذاشتی اول من بمیرم؟» «فراموش کردی که وقتی رضایت دادی، کنارت نبودم، وگرنه میتوانستم حتی در آن لحظه وحشتناک با گفتن حقیقت به تو، مانعت شوم؛ اما وقتی که تو به او متعهد شده بودی، منتظر زمانی بودم که به تو بگویم، هرگز فکر نمیکردم که تو بردهای راضی شوی یا طلسم نویس در چنین اعمال قساوتآمیز و جنایتی که انجام دادهای، شرکت کنی.» «آه، چه کار کنم؟ چه کار کنم؟» «تو دیگر
او میخواست خودش را به میان شعلههای آتش بیندازد، اما آنها او را مهار کردند و به او گفتند که هنوز یک فرزند دارد که باید به خاطرش زندگی کند و تصادفاً در خانه همسایهای غایب شده است. - آن فرزند تو بودی، پسرم. «اما چه کسی خانه را سوزانده بود؟ چه کسی مادر بیچارهام و برادران و خواهرانم را، البته جادو و طلسمات اگر برادری همدان داشتم، کشته بود؟» «برایان فیتز-کانت، لرد والینگفورد.» اوسریک با وحشت گفت: «برایان فیتز-کانت!» «هیچ کس دیگری.» اُسریک مبهوت و مبهوت ایستاد. «چون پدرت حاضر به پرداخت خراج نبود و ادعا میکرد که زمین ملک شخصی اوست، زیرا دادگاههای نورمن، که هیچ گونه تصرف و حق مالکیتی را قبل از فتح به رسمیت نمیشناختند، آن را به پدرش، پدربزرگ پدری تو، تأیید کرده بودند؛ اما ویگود والینگفورد
دوست پدربزرگت بود و او مالکیت زمینهای اجدادی را برای او تضمین کرده بود. برایان بهترین دعانویس شهر این را انکار کرد و اجاره زمینهای واسال خود را، همانطور که پدرت میدانست، مطالبه کرد. پدرت از اطاعت سر باز زد و به دادگاهها شکایت کرد و پاسخ برایان این جنایت بود.» اوسریک انگار که در خواب باشد، گوش میداد. «آه، پدر طلسم نویس بیچارهام! او چه کار کرد؟» «او تو را به اینجا آورد. گفت: از این پس، بهترین دعانویس شهر من در شُرُف زندگی یک گرگِ شکار شده هستم، تنها تسلی من اراک کشتن بهترین دعانویس شهر نورمنها است: دیر یا زود به دست آنها هلاک بهترین دعانویس شهر خواهم شد، زیرا شیطان در کنار آنهاست و به آنها کمک میکند، و خدا و اولیای او در خوابند؛ اما از فرزندم مراقبت کن؛ نگذار داستان غمانگیز تولدش را تا
زمانی که به سن قانونی نرسیده است، بشنود؛ و حتی نگذار نام پدرش را بداند. فقط بگذار مانند یک انگلیسی طلسم تربیت شود؛ و اگر سالهای زیادی با احتیاط زندگی کرد، میتوانی همه چیز را به او بگویی، البته اگر قبل از آن برای بردنش برنگشتم.» «و او هرگز برنگشت—هرگز؟» [صفحه ۱۸۵] «هرگز: جادو و طلسمات او کاپیتان یک گروه غیرقانونی شد، جنگلها را ساوه تسخیر کرد و نورمنها را کشت، تا اینکه چهار سال پیش، در این ارتفاعات به تنهایی با برایان فیتز-کانت ملاقات کرد و آن دو تا سر حد مرگ جنگیدند.» «و برایان طلسم پیروز شد؟» «او این کار را کرد و پدرت را مرده دانست؛ اما راهبان خوب دورچستر اتفاقاً از خانهشان در هرمیتاژ از آن طرف تپهها عبور میکردند و جسد را پیدا کردند و متوجه شدند بهترین دعانویس شهر
که هنوز در آن زندگی جریان دارد. او را به دورچستر بردند و از آنجایی که دیگر نمیتوانست از شمشیر یا نیزه استفاده طلسم کند، پذیرفت که سوگند یاد جادو و طلسمات کند و تازهکار شود. او حرفه خود را پیدا کرد و اکنون، به من گفته شده، شاد و مفید طلسم نویس است و با شور و شوق در میان فقرا و درماندگان خدمت میکند؛ اما او هرگز اینجا نبوده است.» «و حالا، اُسریک، پسرم،» زیرا جوان مات و مبهوت نشسته بود، «این طلسم نویس چیست که درباره جادو و طلسمات تو میشنوم؟ - اینکه تو مانند یک کرمان آدمخوار هستی،[25] که قوم خود را طعمه قرار دادهای؛ که دست تو در هر عمل خشونتآمیز و خونریزی مقدم است؛ که تو بردهی راغب قاتل خویشاوندانت هستی.
پسر، تعجب میکنم که مادرت از گور برنگشت تا تو را نفرین دعا کند! «چرا—چرا گذاشتی من آدمش بشم؟» پیرمرد دعا درستیِ کلام را حس کرد. «چرا نگذاشتی اول من بمیرم؟» «فراموش کردی که وقتی رضایت دادی، کنارت نبودم، وگرنه میتوانستم حتی در آن لحظه وحشتناک با گفتن حقیقت به تو، مانعت شوم؛ اما وقتی که تو به او متعهد شده بودی، منتظر زمانی بودم که به تو بگویم، هرگز فکر نمیکردم که تو بردهای راضی شوی یا طلسم نویس در چنین اعمال قساوتآمیز و جنایتی که انجام دادهای، شرکت کنی.» «آه، چه کار کنم؟ چه کار کنم؟» «تو دیگر
- ۰ ۰
- ۰ نظر